تقریبا مجنون

این روزها حرفهایی به گوش می رسد که برای ما عشق سینما ها فاجعه است چه برسد به اهالی سینما "نهاد خانه ی سینما منحل شده" به همین راحتی؟ یعنی سینما دیگر پناهگاهی ندارد که بتواند در آنجا چهار کلمه درد دل کند. یعنی سینمای ایران خانه به دوش شده؟ بچه یتیم گیر آوردی آقای وزیر فرهنگ ارشاد ؟! واقعا که...!




همیشه پات لبِ گوره زندگی
مقصدت همیشه دوره زندگی
خونه تو اون ور آسـمون بساز
چشم این آدما شـوره زندگی

 

پی نوشت 1: در اولین پست این وبلاگ "یکی از شما" سینما را زندگی نامیده ام پس شعر بالا یک تیر و دو نشان است. می توانید در آن به جای کلمه "زندگی" کلمه ی "سینما" را قرار دهید.

پی نوشت 2: این دو بیت شعر دی ماه است. شاید تا آخر "دی" به خاطر مشغله ی زیاد نتوانم پست جدید بگذارم.

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()

باز هم شنبه. چقدر این هفته ها زود می گذرد. چقدر تند می رود این تکرار سمج. می خواهم فردا را به دیروز ببرم. در دیروز تکرار شوم. هزار تکه در لحظه های دیروز. جاودانه شوم در فوت کیک هفت سالگی و کف زدن مادربزرگ سرحال که عکسش از جلوی چشمانم جم نمی خورد.
در ساعت 12 نیمه شب عقربه ها را طلسم کنم تا جلوتر نروند و غوطه ور شوم در بوسه های سیندرلا که لنگه کفشش را هنوز از خاطرم پس نگرفته. بپرم در برکه ی کتاب قصه ای که نصف صفحاتش پاره شده بود. همان صفحه هایی که جوجه اردک زشت، قو می شود. خیس عرق، نفس زنان به خانه برسم، 20 دقیقه صبر کنم تا نوار برگردد به اول تا ببینم آن سفید برفی که در خیالم ساخته بودم همین هست یا نه... با هفت کوتوله برقصم و با پینوکیو مست کنم. حتی با آن خش خش دوبله که نصف حرفهایش را نمی فهمیدم. یک گاوچران اسباب بازی باشم که زیر پوتینش با مداد شمعی نوشته شده بود "اندی". جلوی ضبط صوت خانه دایی با صدای نازکم داد بزنم حسنی نگو بلا بگو و صبح بعد قبل از اینکه خانم معلم بیاید، قصه ی 101 سگ خالدار را که اجاره کرده ام واو به واو برای بقیه بچه ها تعریف کنم. ترانه هایش را غلط غلوط زمزمه کنم و هر روز به کلوپ محل سر بزنم به امید یک کارتون تازه ای از دیزنی.
داشت یادم می رفت امروز چند شنبه است. من چند ساله هستم و چند ساله می شوم. دوباره یادم آمد که دیگر خبری از آن دستگاه ویدئویی کهنه نیست که قاچاقی خریده بودند. باد بوی دفترهای اول مهر و خماری کارتون تا عید را برد. باد همه چیز را برد. بی خیال دوباره بچه می شویم...

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()

 

هنوز آفتاب در نیامده بود. توی اتوبوس نشسته بودم و یکی دو ساعت راه در پیش داشتم. کسی هم روی صندلی کنارم نبود. راننده هم که داشت عروس می برد. انگار هر چه جلوتر می رفتیم دورتر می شدیم روی هم رفته حال خوشی نداشتم. البته چند مساله ی دیگر هم از قبل دست به دست هم داده بودند. بدون معطلی گوشی را در آوردم تا چند آهنگ درست و حسابی گوش کنم. رفتم سراغ آخرین اهنگ آلبوم سنتوری که می دانستم کار شاد و شنگولی ست.  هندز فری را در گوشم گذاشتم و چشمانم را بستم. موسیقی همینطور جلو می رفت و مرا هم می برد. حس خوبی بود. صدای سازهای جور واجور با ریتم تکنو روی فضای غم انگیز درونم خوش نشسته بود. تا اینکه محسن چاووشی شروع کرد و صدای غربیش بار دیگر مرا به تحسین وا داشت. حنجره ی ذاتا حزن انگیزی که از عشق می خواند
« من با تو خوشم، تو خوشی با دل من/از دست من و تو غصه ها خسته میشن »

همین که به این بیت رسید ناگهان اشکم سرازیر شد. لابد اطرافیان فکر می کردند چه مصیبتی گوش می دهم. ابدا فکر نمی کردم این آهنگ مرا اینطور در خود حل کند. مثل  نسیم سبک شده بودم. جالب اینجاست که هیچکدام از کارهای اخیر چاووشی که غمگین هم بودند نتوانستند این بلا را سرم بیاورند.
نمی دانم چه حسی بود. مطمئنم شما با این آهنگ چشمتان تر نمی شود. این یک تچربه ی خاص منحصر به فرد و خصوصی بود. بی سابقه بود و خوشایند. و اما این خواننده ی محزون را از وقتی شناختم مبهوت آن صدای زخمی اش شدم، حتی در کارهای ضعیف. خواننده های زیادی نیستند که مرا تا این حد به خود وابسته کرده باشند و صدایشان رفیق خلوتم باشد. ولی همان تعداد انگشت شمار بخشی از بهترین و شخصی ترین خاطرات عمرم را تشکیل داده اند که بدون شک بعدها درباره ی هر کدامشان و به خصوص همین محسن دوست داشتنی مطلبی مفصل خواهم نوشت.

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()

 

سالهاست
در شب پشت لبم
که گاهی آفتابی دارد اندازه ی یک خمیازه
زبانم تخت خوابیده
فریاد می زند چشمم خماری را
گوشم، بو می کشد روی ریل
تا قطار برسد
پایم تمام کند این بوسه های اجباری را با جاده
شاید پا به پای نعره ی قطار
سرم بر باد 
              بدود.



"امیر موسوی"

 

 

پی نوشت: از این به بعد هر ماه یک شعر در وبلاگ می گذارم. این شعر سهم آذر ماه است.

+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()

کوروش بیدار شو. چند شب است که آسوده نمی خوابم... فرزندانت روی خاک تو زنده اند ولی فراموش کرده اند صدای فریاد با وقارت را که تسلی بخش قلب زخم خورده ی برده ها بود، شاید هم خودشان را به فراموشی زده اند. نمیدانم شاید آزادی در ذهن شان به قدری کوچک و ناچیز شده که فقط به حضور واژه هایت کنج موزه ی بریتانیا قانع اند! شاید حالا تو برایشان بخشی از تاریخ مرده ای باشی که کافی ست یک حمد و سوره سر قبرت بخوانند و سر بساط چلو کباب بزرگداشت که نه سالگردت بگویند چه آدمی خوبی بود. حتما یادشان رفته اهل ایران هستند. همان ایرانی که نامش در قلبم غمباد گرفته و حالا برای فریاد زدن باید دست بلند کند و اجازه بگیرد. سرزمینی که روزی بی اجازه ترین فریاد بود، حق بشر را داد می زد و کوروش ها افتخار می کردند نام اهورایی اش را به زبان آورند.
به امید روزی که  همه آزاد باشند و  هیچ پرنده ای در حسرت آسمان نباشد...



پی نوشت: امروز 19 آذر روز جهانی حقوق بشر

+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()

 

من هم یکی از شما هستم. یکی از شما زنده ها همان هایی که چشم باز می کنید به امید تماشای صبح و پا پیش می گذارید برای رسیدن به فردا. ابتدای روز در شمایل یک قهرمان از خواب بیرون می زنید و در انتها پس از اتمام یکی دیگر از همین همیشه های ناگزیر در شمایل یک مسخ شده به خواب باز می گردید به امید تماشای صبحی دیگر و رسیدن به آرزویی که شاید برای کسی دیگر مضحک به نظر برسد. ولی نگران نباشید این ثابت می کند که شما فقط و فقط خودتان هستید و من هم یکی از شما.
اصل مطلب این است که من تقریبا مجنون سینما هستم و به این معتقدم که سینما یعنی زندگی و بلعکس. اما این ساخته وحشی ذهن و روح بشر بی نهایت ترین دریچه ای است که از هیچ سر و کله اش پدیدار می شود و جسارت می کند، پا را از همه فراتر گذارد. زیرکانه باید ها و نباید های ما را له می کند و یک زندگی می سازد. چیزی که ما اینجا محافظه کارانه و با احتیاط ادایش را در می آوریم. زندگی یعنی آزادی. همان آزادی که روی پرده نقش می بندد و خماریش تا ابد بلای جانمان می شود. همان آزادی که بودنش افسانه شده و نبودنش جزء اصول زندگی و ما به این تناقض زندگی بدون زندگی کردن و فقط زنده بودن عادت کرده ایم. پس سینما می تواند مرهمی برای دردمان باشد. حتما شنیده اید که می گویند: « وصف العیش، نصف العیش» سینما کلید "وصف العیش" است ولی نه آن عیشی که وقتی وصفش کنی نصف شود. سینما عیشی است که در ذهن هایمان تکثیر شده و عیشی بی نهایت می زاید. این را فقط آنهایی می دانند که سینما را، یعنی آزادی را و در واقع زندگی را فهمیده اند.
همه ی اینهایی که گفتم به جای معرفی خودم وصف صادقانه ای از سینما بود، حقیقت این است که من تقریبا مجنون سینما هستم. اما هدفم از بر پایی این وبلاگ فقط تعریف و تمجید از هنر سینما نیست. قطعا به موضوعات دیگری هم خواهم پرداخت. موضوعاتی که با هنر سینما بیگانه نیست و قطعا برای دوستداران ادبیات هم جذاب خواهد بود.

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده امیر موسوی نظرات ()