سرم بر باد

 

سالهاست
در شب پشت لبم
که گاهی آفتابی دارد اندازه ی یک خمیازه
زبانم تخت خوابیده
فریاد می زند چشمم خماری را
گوشم، بو می کشد روی ریل
تا قطار برسد
پایم تمام کند این بوسه های اجباری را با جاده
شاید پا به پای نعره ی قطار
سرم بر باد 
              بدود.



"امیر موسوی"

/ 59 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فـاتــح تـرانـه

درود دوست بزرگوارم با ترانه ای به روزم و منتظر حضور ارزشمندتان[گل][گل][گل]

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

محسن زاده

درود به شما دعوتید به اشعار عاشقانه د رانتظار قدومتان هستم...[گل]

لاله

سلام امير عزيز...پست جديد زدم منتظر نظرهاي ارزشمندت هستم[گل]

شایان

با شعرسپیدخیلی ارتباط برقرار نمیکنم ولی این سپید دلنشین بود

پرویز

[گل]درود بر امیر موسوی[گل]

پرنینا

سلام ممنون اومدی وبم بازم بیا...خوشحال میشم شعرات قشنگن.مرسی...حسین موسوی میشناسی شما؟